Sunday

just married!

Saturday

روز معلم مبارک
خدا کنه از استاد و معلم بزرگ ما که ماههاست در بند و زندانیه خبرای خوب برسه :) دعا کنید
راستی... امروز اولین سالگردمونه ها! یادته؟؟!

Wednesday

:برای تویی که وقتی دوری به من نزدیک تری
مهربونم
تمام زمستون رو به انتظار گذروندیم... تا بهار رسید
و من باز هم منتظرم
بهار امسال به لطف خدا با تو و با یکی از بهترین خاطره های زندگیمون شروع شد
قرارمون بود که با شکوفه های امسال من و تو هم نو بشیم
چشم به راهتم تا برگردی و بهارو به زندگیم بیاری

یه مدت خیلی مشغول بودم مشغول روحی با ظاهری آروم
پر بودم از طرح و رویا و اضطراب و نگرانی
توی هر قدم همراه و کنارم بودی و فکر بودنت منو آروم می کرد
خدای مهربون من ممنون که منو تنها نذاشتی و مثل هربار صدامو شنیدی و جواب دادی
شکر که یادت رو در دل من زنده نگه داشتی
شکر که برام خدایی می کنی حتی اگه من نمیفهمم و نمی بینم و نمیشنوم
شکر که هستی

Sunday




يك ميليون پيمان براي آزادي عقيده و بيان
http://www.gopetition.com/online/25608.html

Monday

:ملاصدرا می گوید
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

Sunday

دلم هوای همان نصفه شب سردی را کرده که ماگ چای به دست نشسته بودم پشت کامپیوتر، توی تاریکی و سکوت اتاق و کنار نور داغ چراغ مطالعه، درحال خواندن و ترجمه مقاله های شبکه و فحش دادن به خودم که چرا از اول ترم درس نخواندم-درسی را که دو ترم پیش هم برداشته بودم و افتادم- و تقلا برای فهم، وقتی که ذره ای به یادت نبودم و 5ماهی بود که خبری ازت نداشتم
ساده تر بگویم دلم هیجان با تو بودن می خواهد

راستی خدا... دیشب که دعاهایم را می شنیدی می دانستی که من همان بنده زیاده خواه ناشکرتم... پس بازهم برایم خدایی کن، خدایی کردن که برای تو کاری ندارد

Wednesday

تو را دوست دارم و نگاه مهربان و خسته ات را
باران بند آمده است، خداحافظی که می کنم کنار در ایستاده ای و نگاه می کنی
دلهره و دلشوره های همیشگی من که مبادا سرما بخوری
فاصله بین در تا پله ها را می دوم که تو زودتر برگردی
وقتی به بالای پله ها می رسم صدای بسته شدن در را می شنوم و دلم برای دوباره دیدنت تنگ تر می شود

Sunday

واسه پرکشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستم زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه

من رانندگي مي كردم و اشكم جاده رو تار مي كرد و تو گوش مي كردي... يادته؟

هيچكي عاشقت

اين جور كه منم

نبود و نشد

لاف نمي زنم

...

بالي اگه هست از جنس كوهه

از رنگ خاك و حسرت پرواز

...